داستان سکس من و مامانم 1


شروع شد آن روز که مامانم با لباسی شهوانی از کنارم رد شد. مامانم با لباس شهوانی نگاهم به اندامش چسبید و قلبم تند تند زد. مامان متوجه نگاه های من شده بود و لبخندی معنادار زد. مامانم لبخند معناداری زد اولین جرقه های شهوت درونم شعله ور شد و فهمیدم که این یک آغاز است. شب شد و من بی قرار در اتاق نشسته بودم. پسر بی قرار در اتاق مامانم آمد که به سمتم می آمد. در اتاق باز شد و او وارد شد. نفس در سینه ام حبس شد. مامانم در حال ورود به اتاق دستش را روی صورتم گذاشت. گرمایش را حس کردم. لبه هایش لب هایم را بوسید. مامانم من را می بوسد قلبم مثل گنجشکی در قفس سینه ام می تپید. بوسه هایمان عمیق تر شد. لباس ها یکی یکی کنار رفتند. لباس ها افتاده تن هایمان به هم چسبید. حسی عجیب و ممنوعه تمام وجودم را فرا گرفت. مرا به تخت برد. تن های داغ بدنش داغ و پر از هوس بود. لمس او مرا دیوانه می کرد. نفس های داغمان. بدن داغ و هوس انگیز مامانم چشمانش شهوانی بود. بدنهایمان در هم آمیخته. غرق در لذت بودیم. بدنهای گره خورده هر حرکت یک دنیا از حس را منتقل می کرد. مرزها از بین رفته. فقط ما . لحظه ممنوعه نور ماه. سایه ها می رقصیدند. داستان ما شروع شده بود. سایه ها در نور ماه هر دم ما بوی گناه می داد. لحظه به لحظه عمیق تر می شدیم. آهنگ اندام مان در هم می پیچید. اندام در هم پیچیده او با چشمان خمارش نگاهم می کرد. می دانستیم که این کار اشتباه است اما قدرت نداشتیم دست برداریم. شهوت بر ما حکم می راند. شهوت بر ما غالب آرامش در آغوشش. نفس های آرام. خاطره ای ممنوعه که همیشه در قلبم حک شد. آرامش بعد از طوفان

No comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You might like