شروع شد آن روز که مامانم با لباسی شهوانی از کنارم رد شد.
نگاهم به اندامش چسبید و قلبم تند تند زد. مامان متوجه نگاه های من شده بود و لبخندی معنادار زد.
اولین جرقه های شهوت درونم شعله ور شد و فهمیدم که این یک آغاز است. شب شد و من بی قرار در اتاق نشسته بودم.
مامانم آمد که به سمتم می آمد. در اتاق باز شد و او وارد شد. نفس در سینه ام حبس شد.
دستش را روی صورتم گذاشت. گرمایش را حس کردم. لبه هایش لب هایم را بوسید.
قلبم مثل گنجشکی در قفس سینه ام می تپید. بوسه هایمان عمیق تر شد. لباس ها یکی یکی کنار رفتند.
تن هایمان به هم چسبید. حسی عجیب و ممنوعه تمام وجودم را فرا گرفت. مرا به تخت برد.
بدنش داغ و پر از هوس بود. لمس او مرا دیوانه می کرد. نفس های داغمان.
چشمانش شهوانی بود. بدنهایمان در هم آمیخته. غرق در لذت بودیم.
هر حرکت یک دنیا از حس را منتقل می کرد. مرزها از بین رفته. فقط ما .
نور ماه. سایه ها می رقصیدند. داستان ما شروع شده بود.
هر دم ما بوی گناه می داد. لحظه به لحظه عمیق تر می شدیم. آهنگ اندام مان در هم می پیچید.
او با چشمان خمارش نگاهم می کرد. می دانستیم که این کار اشتباه است اما قدرت نداشتیم دست برداریم. شهوت بر ما حکم می راند.
آرامش در آغوشش. نفس های آرام. خاطره ای ممنوعه که همیشه در قلبم حک شد. 
No comments